تبليغاتX
خاطراتِ مامان النازو بابا افشين
شنبه هفدهم اسفند 1387
ImageChef.com - Custom comment codes for MySpace, Hi5, Friendster and more ImageChef.com - Custom comment codes for MySpace, Hi5, Friendster and more

دختر کوچولوی مامان ناناز مامان هلنا جونم شش ماه شدنت مبارک عزیز دلم Visual Poetry - ImageChef.com ImageChef Sketchpad - ImageChef.com ImageChef Sketchpad - ImageChef.com ImageChef Sketchpad - ImageChef.com ImageChef.com - Custom comment codes for MySpace, Hi5, Friendster and more
ImageChef.com Photo Frames ImageChef.com - Custom comment codes for MySpace, Hi5, Friendster and more دختر خوشکلم با امدنت به زندگی من و بابایی هر چه بیشتر صمیمیت و عشق بخشیدی.تو با گریهات با خندهای شیرینت .با نگاه دلربات     وبا اون پاهای کوچولوت قدم به قلب من و بابایی گذاشتی من و بابایی عاشقتیم  دوست داریم    و یه لحظه نمی تونیم از تو دور باشیم 

 

دو هفته پیش برای واکسن شش ماهگی پیش دکترت رفتیم خانم دکترت خیلی دوستت داره قبل از اینکه واکسن برات بزنه کلی با هات بازی کرد تو هم براش کلی خندیدی وقتی واکسنت زد اولش یه گریه کوچولو کردی فدات بشم اخه درد امده بود . یه روز تمام بی حال بودی اشتها هم نداشتی ولی خدا را شکر فرداش بهتر شدی والان هم که اینو برات می نویسم یادت رفته که واکسن زدی الان خیلی بزرگ شدی کارای جدید و تازه هم بلد شدی برای خودت از این ور اتاق به اون ور اتاق غلت می زنی

 بعضی وقت ها سینه خیز می ری ولی انگاری بیشتر غلتیدن دوست داری
glitter-graphics.com عاشق انگشتای پاهاتی و حسابی دوسشون داری

از اینکه خودتو تو اینه می بینی کلی ذوق می کنی
 
داشت یادم میرفت بدون کمک می شینی >عاشق اواز خوندن هم هستی همیشه با صدای بلند برای مامانی می خونی منم کلی ذوق می کنم

همیشه برای کندن موهای مامان اماده ای

 

نوشته شده در ساعت 2:0 توسط مامان الناز |
شنبه هفدهم اسفند 1387
نوشته شده در ساعت 1:16 توسط مامان الناز |
پنجشنبه دوازدهم دی 1387
خوشحالم که بعد از این مدت طولانی فرصتی پیدا شد که وبلاگم رو اپ کنم اول از همه سال نو میلادی رو تبریک می گم وامیدوارم که سال جدید سال خوب و پر برکت و مهم تر از همه چیز همراه با سلامتی برای همه باشه.
خوب الان بر مگردیم به یکی از صبح های مرداد دقیقا ٢٥ مرداد مصادف با ١٥ اگوست .صبح روز جمعه بود وهوا بارونی
 که من همراه همسرم وخانوادم به طرف بیمارستان رفتیم تو ماشین احساس خوبی داشتم اول از همه که تا لحظه های نه چندان دور این فرشته کوچولو رو که نه ماه تموم انتظار دیدنشوکشیدم با تمام وجود بگیرمشش تو بغلم وااییی احساس دیگه ای هم داشتم ترس از جراحی که چی پیش میاد ولی توکل به خدا کردم واین که دختر کوچولومامان داره از یک سفر طولانی میاد واین به من  اعتماد به نفس می داد وقتی به بیمارستان رسیدیم ساعت ٦ صبح بود ..دیگه باید اماده میشدم پرستار من  رو به یک اتاقی بردو من رو برای عمل امده کرد دقیقا ساعت ٧.٥ بود که از اتق عمل تماس گرفتن که تیم اماده است بیمار رو بیارین وقتی از اتاق خارج شدم مامانم و بابا و همسری امدن به طرف تختم من تو چشم های همشون مخصوصا مامانم نگرانی رو میدیدم که با تمام وجودش برام تند تند دعا می خوند به من فوت میکرد 

 وارد اتاق عمل شدم تنها چیزی که احساس میکردم سرما بود .خوب برای بی هوشی من رو اماده کردن البته با اپیدورال .من روی تخت نشستم بعد دکتر محلی رو که برای تزریق بی هوشی بود پیدا کرد خوب ستون فقرات هم حساس وبه من میگفت اصلان تکون نخور بعد من تو پاهام احساس سنگینی کردم به کمک دکتر دراز کشیدم تون لحظه بودکه دیدم همسرم امده وبالای سرم
به من مگفت دلهره نداشته باش .کلی دلداری می داد که اون موقع صدای اشنا اووو اووو امد من از خوشحالی نمی تونستم جلوی اشکام بگیرم بله هلنا خانوم جیگر مامان ساعت ٨ به دنیا امد
وقتی دادنش بغلم فقط بوسسسش میکردم و گریه ..


glitter-graphics.com Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic
نوشته شده در ساعت 0:19 توسط مامان الناز |
دوشنبه نهم دی 1387
نوشته شده در ساعت 6:16 توسط مامان الناز |
چهارشنبه نهم مرداد 1387

glitter-graphics.com

فردا مامان بزرگ و بابا بزرگ Helena جون از ايران ميان اين جا براى ديدن اين فرشته كوچولو .
glitter-graphics.com


نوشته شده در ساعت 10:55 توسط مامان الناز |
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387
نوشته شده در ساعت 13:34 توسط مامان الناز |
پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387
من تولد دوستانم را كه خيلى دوستشون دارم

نيلوفر،
برديا, ساره,مانی


رو تبريك ميگم




 
نوشته شده در ساعت 13:28 توسط مامان الناز |
چهارشنبه پنجم تیر 1387
امروز هم وقت داشتم پيش خانم دكتر .همه چيز رو كنترل كرد و خدا را شكر هيچى نبود همه چيز خوب بود ،ولى مامى تعريف كرد كه ديروز چه بلايى سر من و خودش اورده lolool،دكتر هم يه ذره دوامون كرد و گفت كه ديگه اجازه نداريم در روز بيشتر از يك ساعت هر كنيم ،چون اين ماه هم خطرناكِ

نوشته شده در ساعت 17:4 توسط مامان الناز |
چهارشنبه پنجم تیر 1387
وقتى من و مامى خوب شديم انگارى از رو نرفتيم كه چند روز پيش حالمون بد شده بود ،دوباره رفتيم dutae بيرون اما چه bironi از كى تا كى ...............!!!!!از 10 صبح تا 6 بد zouhr .اون هم همش پياده
وقتى رسيديم خونه مون ديگه هيچى azamoun باقى نمونده بود ،مامان دل درد شديد گرفت كه تا صبح پيچ ميزد تازه به من هم خيلى فشار آمده بود كه ديگه داشتم miyomadam دنيا

نوشته شده در ساعت 16:23 توسط مامان الناز |
چهارشنبه پنجم تیر 1387
اينجا حسابى گرم شده هوا من و مامى جونم هم يكبار گرما زاده شديد شديم ،گر چه كه اين گرما و آفتاب خوب ولى براى اون هايى كه مثل مامانم نيستن خوبه.خلاصه هر چى آبه يخ دوش سرد هيچ koudom فايده نداشت كه نداشت من هم تو دل مامانم غش كرده بودم و اصلا نمى تونستم تكان boukhram اين يكى هم باعث شده بود كه مامى بيشتر

نوشته شده در ساعت 16:10 توسط مامان الناز |
Free counter and web stats Helena Helena Helena Helena Helena Helena Helena Helena Helena Helena Helena Helena Helena Helena Helena Helena Helena Helena Helena Helena